
از پلهــــا بیزارم
از چراغهای سبـز
ــ ارتباط ــ
من رابه یاد چشمهای مادرم می اندازد
هر سال کم ــ سو تر
هرروز ــ تر
و تو بزرگتر از آن
که به اسم ــ کوچک ــ
خطابت کنم .
¤
بدون جهت
بر می گردم از تو
پشت به خودم
ماهیها اغلب خلاف جهت آب
ــ درجاــ می زنند !
¤
احتیاج به عینک نیست
به یک پلک به هم زدن
به ذهنم خطور می کنی
دخترانه اش می شود
ــ دوستت دارم ــ
و من
سالهاست که
ــ مرد ــ شده ام !
|+|
نوشته شده توسط نیما فرقه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 17:55

