سیاه
سفید
زرد
سرخ
من به هیچ قیدی
بند نیستم
به هیچ ملیتی ، پابند
دردهای پدر
قلک سفیدم را می شکند
رنجهای مادر
بغضهای سیاهم را
تفنگم از گلوله های سرخ تهی است
حضور کلاغهای همیشه
در مزرعه های هنوز
نگران نیستم
چرخه ی زندگی
همچنان
همه را له می کند...
سیاه
سفید
زرد
سرخ
من به هیچ قیدی
بند نیستم
به هیچ ملیتی ، پابند
دردهای پدر
قلک سفیدم را می شکند
رنجهای مادر
بغضهای سیاهم را
تفنگم از گلوله های سرخ تهی است
حضور کلاغهای همیشه
در مزرعه های هنوز
نگران نیستم
چرخه ی زندگی
همچنان
همه را له می کند...

از پلهــــا بیزارم
از چراغهای سبـز
ــ ارتباط ــ
من رابه یاد چشمهای مادرم می اندازد
هر سال کم ــ سو تر
هرروز ــ تر
و تو بزرگتر از آن
که به اسم ــ کوچک ــ
خطابت کنم .
¤
بدون جهت
بر می گردم از تو
پشت به خودم
ماهیها اغلب خلاف جهت آب
ــ درجاــ می زنند !
¤
احتیاج به عینک نیست
به یک پلک به هم زدن
به ذهنم خطور می کنی
دخترانه اش می شود
ــ دوستت دارم ــ
و من
سالهاست که
ــ مرد ــ شده ام !
اسمـی از پـس کـوچـه هـای عشق را تـا می بـرد
مــرگ روی شانــه هـایـش زنــدگــی را مـی بـرد
زنــدگــی مثــل حبـابـی روی حـوض عـالـم است
هــر چـه را دنـیـــا پـدیــد آورده، دنـیــا مـی بـرد
مــرگ شایــد قـاصـدی بـاشد که معـذور از خبر
پـاکـتی را سمـت مقصـدهای ــ هر جا ــ می برد
تلــخ یا شیــریـن زبان قـاصدک آبـی است، حال
یـا نـشـان از زنــدگـــی مـی آورد ، یـا مـی بـرد
٬٬
نــه زمـــان آمـــادهُ رفـتــن شـده، نــه زنـدگــــی
سـرنـوشـتـی تـلـــخ در مـن دست بـالا مـی بــرد
مـن هـنــوز آکـنــده از دیـروزهــایـی مـبـهـم ام
دست تـقـدیـر ایـن نـفسهــا را به فــردا می برد
پیــرم ولی مثل جوانیها سرم داغ است
با اینکه خاموشم ولی خاکسترم داغ است
من برخلاف عده ای از مـرگ می ترسم
از فکر مُـردن در جهنم بسترم داغ است
آیینــه ها تـــــنها ترک را یاد من دادند
یک نیم من یخ کرده نیم دیگرم داغ است
¤¤
پیـغمبـر عشقـم ظهــورت را مُسـجّل کـن
بازار ــ من ایمان به تومی آورم ــ داغ است
دارم به پایان میرسم کم کم ملالی نیست
امــا هنوز از گفتن تو دفتــــرم داغ است
لبخندهای ساده ات هر بار می میرند
یک دسته قو در آسمان انگار می میرند
در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو
اما به محض لحظه دیدار می میرند
مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق
افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند
آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند
پشت بلندیهای آن دیوار می میرند
¤¤
در مردم دنیای من (هنجار)یعنی ــ عشق ــ
نفرین به آنهایی که(نا هنجار) می میرند